دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390 ساعت 9:33 PM

از دست همه خسته ام مخصوصا خودم 

یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390 ساعت 10:50 PM

کلافه شدم خیلی

امروز تو کلاس فقط به تو فکر می کردم ، تصور بود یا واقعیت نمی دونم ولی حس کردم نفس روحم از بدنم جدا شده ، دلم می خواست کامل بلند شم ولی می ترسیدم 

اخه فراز همیشه میگه تو شیطونی باید مواظبت باشم مار خطرناک نکنی

خوب من فقط دلم برات تنگ شده 

خیلی زیاد دلم می خواست می اومدم پیشت ولی نشد فراز حواسم و پرت می کرد


نمی دونم اگه دستم جسمم و ول می کرد چی میشد ؟ واقعا تا پیش تو میتونستم بیام و بر گردم یا نه؟

می دونی خسته ام خیلی زیاد 

اگه پروازم درست و کامل انجام میشد حتما می رفتم خورشید و ماه رو مثل دو تا فرفره می چرخوندم

تا روزهای باقی مونده زودتر تموم بشه، تا به اخر نمایشنامه خودمون برسم و بهمه ثابت کنم ، گذشت زمانیکه عشق نرسیدن و نرسیدن بود 

حتما یه سر هم به خدا می زدم تا جواب تمام سوال هام رو بده

هرکی دوست داره اسمشو بذاره فضولی ولی من داستان زندگی همه رو می خوندم و انتظار رو از توشون خط می زدم


خسته ام کاش یکی هم انتظار رو از زندگی من حذف می کرد

جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ساعت 10:08 PM

بدجوری می خوری تو دیوار وقتی درد دلت رو می گی و نمیشنوه 

وقتی فریاد می زنی و . . 

حالا یکم شنیده میشی 

یکم دلداری 

.

.

.

ولی باز منطق جای من و می گیره بازم باید به تمام کارهای منطقی برسی 

پس من چی ؟؟

مطمئنی منو میشناسی ؟

تو جای من ناراحت نمیشی ؟؟

چرا هروقت می خوام کنارم باشی نیستی؟

.

.

کم آوردم

جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ساعت 4:39 PM

هیچ کس نفهمید چه غمی دارم

خواسته و ناخواسته تازیانه ام زدید 

سکوت کرده ام , سکوت ناگهان چشم گشودم سرتاسر سورت وگردنم پراز خون شده بود


حتی خودم هم نفهمیدم 


ناگهان خون به نرمی اشک بر تمام صورتم جاری شد 


ترسیدم

از خون


ولی بیهوده بود فقط این خون حالم را درک کرد کرده بود و شاید سزای صداقتم بود که با شما داشتم

شمایی که از سادگیم , صداقتم تازیانه ای بر روحم ساخته اید


جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ساعت 4:39 PM

هیچ کس نفهمید چه غمی دارم

خواسته و ناخواسته تازیانه ام زدید 

سکوت کرده ام , سکوت ناگهان چشم گشودم سرتاسر سورت وگزدنم پراز خون شده بود


حتی خودم هم نفهمیدم 


ناگهان خون به نرمی اشک بر تمام صورتم جاری شد 


ترسیدم

از خون


ولی بیهوده بود فقط این خون حالم را درک کرد کرده بود و شاید سزای صداقتم بود که با شما داشتم

شمایی که از سادگیم , صداقتم تازیانه ای بر روحم ساخته اید


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
محبوب ترین وبلاگ ها